جمعه ششم آذر 1388 (18:10)
خدایا
حالا که عادتم شده باهات چشامو ببندم وبه عشقت اونارو به این دنیای قشنگ واکنم
حالا که باورم شده تو هستی وبودنم رو باهات حس کردم
حالا که سیاهی شک و به سپیدی ایمانت بخشیدم
حالا که بجای گریه میخندم
حالا که هستم
چراتنهام میذاری ؟باورم روبازی میدی؟من که گفتم طاقت ندارم بی تو بمونم,میمیرم,خاموش میشم
جان شیرینم :من همچنان هرآنچه گل امیددارم به پاهات میریزم وتورو بربال نسیم آرزو میکنم
!آنچه با من میکنی هرگز با کسی نکن
خدایا:یکتاشاهد دوست داشتن برفی ام تویی,تو
دوستت دارم

