تبليغاتX
خیلی زود دیر شد
خیلی زود دیر شد
     
  جمعه ششم آذر 1388 (18:10)
                                          

خدایا

حالا که عادتم شده باهات چشامو ببندم وبه عشقت اونارو به این دنیای قشنگ واکنم
حالا که باورم شده تو هستی وبودنم رو باهات حس کردم
حالا که سیاهی شک و به سپیدی ایمانت بخشیدم
حالا که بجای گریه میخندم
حالا که هستم
چراتنهام میذاری ؟باورم روبازی میدی؟من که گفتم طاقت ندارم بی تو بمونم,میمیرم,خاموش میشم
جان شیرینم :من همچنان هرآنچه گل امیددارم به پاهات میریزم وتورو بربال نسیم آرزو میکنم
!آنچه با من میکنی هرگز با کسی نکن
خدایا:یکتاشاهد دوست داشتن برفی ام تویی,تو
دوستت دارم

 

| نوشته شده توسط معصوم
     
  جمعه ششم آذر 1388 (0:19)
| نوشته شده توسط معصوم
     
  جمعه ششم آذر 1388 (0:11)

گاه  میاندیشم خبرمرگ مراباتوچه کس میگوید؟

آن زمان که این خبرراازکسی میشنوی ؛چشمانت را کاشکی میدیدم,شانه بالازدنت را,بی قید,وتکان دادن دستت راکه,مهم نیست زیادونگاه سردت را که,عجب!عاقبت مرد؟

افسوس!کاشکی میدیدم!من به خود میگویم:چه کسی باورکرد

جنگل جان مرا

.آتش عشق توخاکسترکرد

چه کسی میدانددرتمام وسعت غمگین دلم به تو پناه آوردم وتوبا اینکه هرگزعاشقم نبودی عشقم رابا تمام احساسم باورکردی!من دراوج دوستت دارم ازنگاه سردت وازسکوت تلخت عطرگل یخ را بوییدم وترس بامن بودن را ازلحظات بحرانی باتوبودن لمس کردم ودراوج شکیبایی هیچ نگفتم.جان دلم راز پنهان نگفتنهایت ,نبودن هایت,را روزهاست که میدانم واندوهم را درگورسردم مدفون خواهم کرد,وتو باورداری که حتی به بیداریم نیز قلب آسمانیم چشم براه توخواهدبود.نازنینم باالتماس ازتومیخواهم ازمن آرام گذرکن تاکه آسان بمیرم چون که میدانم درنزدیکترین سپیده دم ازیادم خواهی برد.گل یاسم درانتهای پرستیدنت دل به خاک میسپارم

| نوشته شده توسط معصوم
     
  سه شنبه سوم آذر 1388 (20:23)
| نوشته شده توسط معصوم
     
  سه شنبه سوم آذر 1388 (20:4)
بغض نکن نگاه پراشکت زندگیوازیادم میبره 
درددلاتوبریزتونگاه گرمت و فقط به گلدونت بگوکه واست بشکنه اونوقت  ریشه هات جون میگیرن به من بگوقصه ی نگاه غمگینتو بگوسکوتت  ازمرگ من نیست تولدته میخوام بخندیوتوچشام نگاه کنی رازخاموشیتو که  روزهادر انتظارشنیدنشم بامن بگو غوغای دل بیقرارت از عطش  محبته  نه سیرابی عشق نافرجام نذارپرسشم تو ی پیچ و خم نگاهت گم بشه      عزیزکم چشای ابریتو ببارون رو تن خسته ی من تا لبریز خواستنت بشم  تا خیس و بارونی بشم آسمون دلم ابریه منو در انتظار آفتاب نگاهت  نسوزون ماه من بتاب تاستارت بشم و درانتهای بیکرانگی وجودت آروم  بگیرم اونوقته که بیصداخاموش میشم                  دوستت دارم  

| نوشته شده توسط معصوم
     
  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 (19:55)

 

| نوشته شده توسط معصوم
     
  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 (19:33)
صدای ناقوس شب از پس پرده ی سیاهی تکیه بر آسمان تنهایی درجاده  ای که امتدادآن به قلب مهربانی منتهی می شودپنهان شده و من این ناگهانی ترین آفرینش خداازدوردست ترین رابطه ها میشنوم میبینم وباتمام شعر درونم احساسش می کنم
کنگره های پنجره عبادتگاه خلوت شهر بیادم میاورد که خدارادرامتدادجاده ی عشق بیابم دستان پرتوانم را بسویش می گشایم وبا همه قدرت عارفانه ام آرزوهای برباد رفته را ازاویش می طلبم
مرا بنگر نازنینم چه بی تاب بسویت می شتابم همه غرور عاشقانه ام رادر جامی از شراب تمنا تهی از هررنگ و نیرنگی هماهنگ با قوس جاودانه مهتاب پیشکشت میکنم تادرمستانه ترین لحظات زندگی فقط وفقط بیادتوآرامترین آرامگاه باشم من سکوتم را در انبوهی ازفریادبی تویی پنهان کرده ام اکنون خدایم یگانه معشوقم تورادارم ومست شراب توام    آدمیان مرابه اووباوبه تنهایی عاشقانه بسپارید
| نوشته شده توسط معصوم
     
  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 (19:19)
عشق را از ماهی آموختم که دریا را بدون هیچ پاسخی بوسه باران می کند
اگر چه بارها شنیده ام عاشقی تلخ ترین تجربه است وقصه ی غصه دار مجنون آواره/زلیخای بربادرفته/فرهادکوه کن/و...باجان دل لمس کرده ام امامیخواهم پرده های آخر زندگی ام رادر عشق او غوطه ور شوم وتا سرحد جنون دوستش بدارم میخواهم ردپای محبوبم را درکوچه پس کوچه های ایمان درکنج قلب بیمارم پنهان کنم /خدایم بگذار عشق آسمانی ام را تنهاو تنها بتو پیشکش کنم وجام شراب احساس را فقط بیاد تو بنوشم/ماه چهره ام تورا درلابلای گلبرگهای سرخ رز جستجو کرده ام تو بدان جان شیرینم تنها تو بمان تا در مستانه ترین ثانیه های زندگی تو را عارفانه/عاشقانه/بی هیچ بهانه بپرستم.اینک زیبا ترین معشوق من توئی در پناهت به آرامی می آسایم.

 

| نوشته شده توسط معصوم
     
  جمعه بیست و دوم آبان 1388 (23:34)

| نوشته شده توسط معصوم
     
  جمعه بیست و دوم آبان 1388 (23:25)
برای تو شنهای نرم ساحل چه صادقانه بامن سخن میگفتند آنزمان که غرق درکودکی خویش به سویش میدویدم احساس باشکوه بودن را همان زمان یافتم بی بهانه ترانه ی زندگی را می سرودم بی آنکه بدانم این همه احساس از آن کیست؟روستای زیبایم را با بیکرانگی وجود میشناختم وخاک نرمش را هر روز میبوئیدم بی آنکه بدانم روزی فرسنگها از آن دور خواهم شد آسمان آبی زادگاهم یگانه تصویر مفهوم زیستنم بود وقتی دانه های شفاف باران را به گونه های شادم هدیه میداد هیچ حسی جز نازکی ابر برتن لطیفم نداشتم من میخندیدم ودر پس اینهمه طراوت نمی دانستم چه زود از انهمه زیستن جدا خواهم شد خاک نمور پشت بام همسایه به من آموخته بود که همیشه دوست بدارم ونگاه پاک دوستانم بود که عشق را برایم پیکشش میکردند ومن هرگز نمیدانستم که چه زود رویاهایم را در هاله ای از غربت پنهان خواهم کرد واکنون پس از یک خواب دیر باور من مانده ام و کوله باری ازدیر شدن ها وناگهان چه زود دیر شداکنون خود میبارم میسرایم واین غریبی دردناک را با همه ی سکوتش میپرستم چون تورا دارم تورا یافتم اینک میدانم آنچه را که ازدستشان دادم درازای تاوان یافتن تو بود ومن هرگز نمیدانستم که تو باشکوهترین هدیه زندگیم خواهی شد اینک باتمام وجودم تورا میپرستم یاس سفیدم هرچند که دیگر میدانم چه زود دیر شده است 
 
| نوشته شده توسط معصوم